فاطمیه ... - دنیایت رنگ می بازد ولی رنگش بزن

1- نمیدانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ خواستم از « بوسوئه » تقلید کنم،خطیب نامور فرانسه،که روزی در مجلسی با حضور لویی از « مریم » سخن میگفت.گفت هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم در باره مریم داد سخن داده اند.هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران در شرق و غرب،ارزش های مریم را بیان کرده اند.هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان،در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقشان را به کار گرفته اند.هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان،چهره نگاران،پیکره سازان بشر،در نشان دادن سیما و حالات مریم هنر مندی های اعجاز گر کرده اند.اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار،به اندازه این یک کلمه نتوانسته اند عظمت مریم را باز گویند که: « مریم،مادر عیسی است.»

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم.باز در ماندم:

خواستم بگویم که فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است.دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه دختر محمّد است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این ها همه هست و این همه، فاطمه نیست.

فاطمه،فاطمه است. 

 "دکتر علی شریعتی –کتاب فاطمه فاطمه است"

پیشاپیش شهادت فاطمه زهرا رو به همه اتون تسلیت میگم.

2- خودش بدون اجازه وارد زندگی ات میشود.زندگی نه! وارد دلت میشود! ما معمولا مشغله مان بیش از آن است که در پی اش باشیم ولی یک روزی از همین روزها بدون اجازه سر و کله اش پیدا میشود،آرام و بی صدا،پاورچین فاصله ها را کم میکند و تو همچنان غافلی،یک آن به خودت می آیی که می بینی دلت مامن یکی شده است.یکی که شاید به تو معنا دهد.

اینگونه میشود که زندگی ات دستخوش تغییر میشود،اینجایش دیگر به تو بستگی دارد،دنیایت عوض میشود، نگرشت فرق میکند،آینده ات روشن میشود.گفتم اینجایش دیگر به خودت بستگی دارد.شاید هر لحظه حضورش را در ثانیه ثانیه عمرت احساس کنی،اینجاست که ثانیه ها دو نقش متفاوت می گیرند در حالیکه همواره نقش ثابتی دارند ولی این اقتضای شرایط است که هر لحظه را متمایز از لحظه دیگر میکند.گاهی همین ثانیه ها کش می آیند پیش چشمت آنقدر که می مانی در لحظه ها،انتظار و ... ولی گاهی همین ثانیه ها به حدی تند می روند که تا چشم باز میکنی می بینی رسیدی به آخر و در این سناریو باز هم نقش ثانیه ها عوض میشود.اینبار کند تر از همیشه،آنقدر کند که دلت میخواهد ساعت را در دستانت بگیری و با تمام توانت این ثانیه های تنبل را هلشان دهی ...

اینطور میشود که دنیایت رنگ می بازد،همه چیز دوباره خاکستری میشود پیش چشمانت،تفاوتی نمیکند که بعد از تفکری طولانی و حسرت ها و دلتنگی ها و بعد از گشتن در پی علت به چه نتیجه ای رسیده باشی،مهم این است که دنیایت وارونه میشود.اینگونه میشود که این روزهایت سرشار میشود از اندوه،اشک،سکوت،تنهایی... اما نه بیشتر! همه اینها برایمان قابل درک است و ملموس ولی انگار کن حکمتی درش نهفته است از جانب کسی که میگوید از رگ گردن به تو نزدیک تر است.همه این چیز ها هست ولی نه بیشتر از این، میدانی چیست؟ دیگر نمیشود برش گرداند،آن روزها را می گویم! که اگر هم برگردند دیگر تو، آن تو سابق نیستی،او، آن او سایق نیست،فرض را بر این می گیریم تو همان تو،او همان او،ولی به قول سهراب این چینی ات ترک خورده،این ترک را چه میکنی؟ با کوچکترین حرکتی هزار تکه میشود که دیگر نمیشود جمع اش کرد،کاملا بلا استفاده میماند برای همیشه،لااقل خوبی الان در این است که با گذر زمان میشود بندش زد.پس بگذار این روزها بروند،باید این روزها را بگذرانی،تحمل کنی.ولی یک جایی باید بلند شوی،باید شروع کنی.قبلا هم گفته بودم،برای شروع نیاز نیست به عقب برگردی.از هر کجا می توان شروع کرد.بخواه و بلند شو.هر چند ته دلت هنوز دردی باشد ولی باید آن خاطره ها را بیندازی زیر پاهایت و له اشان کنی.خوب و بدش توفیری ندارد.بد که جای خود دارد،خوبش را هم دور بریز.یادت باشد این خوب ترین ها هستند که لحظات تنهایی تورا به زجر آورترین لحظات تبدیل میکنند.اینطور عمل کن و بعد نگاه کن که چطوردردهایت کم میشوند،زخم هایت التیام پیدا میکنند تا جایی که دیگر کنده میشود از دلت و بر زمین می افتد...

آنوقت بلند شو،خدا را ببین،آدمها را نگاه کن،حتی باران را ببین، اگر نبود در انتظارش بنشین،عشق بورز،بگذار بهت عشق بورزند و دوباره زندگی ات رنگ میگیرد و تو عاشق میشوی...

پی نوشت: گاهی تصور میکنیم اتفاقاتی هستند در زندگی امان که اگر رخ دهند برایمان خوب است ولی ناگهان آنچنان صحنه عوض میشود،بازیگران نقششان تغییر میکند که تا مدت ها مات می مانیم.زمانی که به خود می آییم تازه می فهمیم چه شده است،چه کرده است در حق ما.نمیدانم درکش کرده ای یا نه! ولی انصاف بده،در حکمتش هیچ جای شک نیست.

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳