نوشتنم میرفت ، مرا هم با خود نمی برد ...

چند وقتی بود نوشتنم نمی آمد،نوشتنم می رفت،مرا هم با خود نمی برد! اینبار با دلتنگی مضاعفی قلم را در دستانم گرفته ام.قلمی که یک زمانی بیگانه نبود! ولی اینبار،انگار نمی داند که خودش باید بنویسد،نمیداند که این خودش است که باید روی صفحه جاری شود و نقش بیافریند،زندگی خلق کند،معنا دهد به این واژه های بی جان!زندگی بیافریند برای واژه های گستاخی که برای بودنشان هم بهانه میخواهند،چه بهانه ساده ای! تنهایی؟! دلتنگی؟!

دلتنگی بهانه تو ! تنهایی بهانه من ! تو از سر نیاز و دلتنگی ات قیام میکنی و مینویسی! جوابگوی این همه دلتنگی تو،این همه کلماتی هستند که با گفته شدنشان تو معنا میشوی! ولی من چه؟ جوابگوی این همه تنهایی من چه کسی است؟ چه چیزی است؟

میگویند زندگی باور میخواهد،آن هم از جنس امید، میگویم باورش را دارم! همه رقم باوری را باور دارم،ولی میدانی چیست؟من حالا به این باور رسیده ام که فقط این باورها کافی نیستند.دوباره با هیچ مرام این دنیا کنار نمیام!!! مرام؟

دوستی میگفت در نبرد بین روزهای سخت و آدم های سخت،این آدم های سختند که میمانند نه روزهای سخت! به قول کامران نجف زاده ما هم که لابد جان سختیم!جان سخت نبودیم که زیر بار این همه فشار و تهمت یک آخ ناقابل باید میگفتیم! مارا به سخت جانی خود این گمان نبود ورنه همین الان قلم را مینداختم کنار.سخت جان نبودم که یک چیزی مینوشتم که ...

 

1389.11.1       ساعت  23:39'

  
نویسنده : ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸

جنس نگاهش فرق میکرد انگار...

زل زده بودم بهش.بوی ماندگی میداد انگار،لباس هایش همه همرنگ بودند.همه رنگ بی کسی بود. صورتش اما توفیر داشت.یک وصله ناجور بین همه زندگی اش،چهره معصومی که اندوه بزرگی ته چشمهایش نهفته بود.چشمهایی که انگار مرا نمی دید،دورترها را نگاه میکرد،در پی کسی بود انگار.شاید هیچ کس را نمی دید.نگاهش به طرز غریبی فرق میکرد،طوری که اگر در این جستجو با چشمانش یک لحظه نگاهت میکرد انقدر عجیب بود حالتش که میلرزیدی،طوری زل میزد که انگار روحت را می دید،عاری از هرگونه حجابی،ولی فقط چند ثانیه نه بیشتر از آن.همه نگاهش از چند ثانیه کوتاه آنطرفتر نمیرفت.بعد زود چشمانش را می دزدید و حریصانه در پی یکی میگشت! انگار در بین این همه چشم دنبال یک جفت چشم به خصوص بود! نگاهت میکرد ولی زود چشمانش را می دزدید طوری که انگار در تو دنبال آدمیتی گشته و پیدا نکرده و افسوسی بیش برایش نمانده.

امثالش را زیاد دیده بودم.ولی اون تفاوت داشت انگار! جنس نگاهش،جنس خواهشش و اندوهش!! دوباره نگاهم کرد!مردد بود انگار.قدم هایش سست بود  ولی بالاخره رسید به من.دستهای کوچکش را دراز کرد. "امروز هیچی کار نکردم یه دونه ازم میخری؟ " تنها چیزی که ازش شنیدم همین بود. هر چی گفتم و پرسیدم جوابی نداد.خواستم بیشتر باهاش حرف بزنم ولی سکوتی مرموز بینمون حاکم شد.به چشمانش زل زدم،توش چشمانش خستگی بود و درد! نمیدانم چقدر طول کشید.یک ثانیه یا یک قرن.خط نگاهمان را ولی او شکست.انگار خجالت میکشید واین چهره معصومش را دوچندان زیباتر میکرد.قصد برگشت داشت،شاید در این فکر بود که نکند اشتباه کرده باشم باز هم!!! نا امیدش نکردم.گفتم چیزی نمیخوام ازت و اون بدون هیچ حرفی حتی یک کلمه رفت تا مسیر بعدیش را انتخاب کند.حس عجیبی داشتم.انگار با همان چند لحظه نگاه همه دردهای روحم را دزدیده بود از برای خودش.انگار درمانگر بود...

پی نوشت: بعد رفتنش دوستم رو کرد به من: برای نون بود.چی باعث میشه که یه بچه تو این سن این همه درد بکشه و همه فکر و ذکرش بشه کار.پس فردا وقتی بزرگتر شد کی میخواد جوابگوی آینده مبهمش باشه؟ وکی مسببشه؟ و من فقط سکوت کردم.

 

  
نویسنده : ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥
تگ ها : زندگی ، نان ، درد

فاطمیه ... - دنیایت رنگ می بازد ولی رنگش بزن

1- نمیدانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ خواستم از « بوسوئه » تقلید کنم،خطیب نامور فرانسه،که روزی در مجلسی با حضور لویی از « مریم » سخن میگفت.گفت هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم در باره مریم داد سخن داده اند.هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران در شرق و غرب،ارزش های مریم را بیان کرده اند.هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان،در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقشان را به کار گرفته اند.هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان،چهره نگاران،پیکره سازان بشر،در نشان دادن سیما و حالات مریم هنر مندی های اعجاز گر کرده اند.اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار،به اندازه این یک کلمه نتوانسته اند عظمت مریم را باز گویند که: « مریم،مادر عیسی است.»

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم.باز در ماندم:

خواستم بگویم که فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است.دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه دختر محمّد است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این ها همه هست و این همه، فاطمه نیست.

فاطمه،فاطمه است. 

 "دکتر علی شریعتی –کتاب فاطمه فاطمه است"

پیشاپیش شهادت فاطمه زهرا رو به همه اتون تسلیت میگم.

2- خودش بدون اجازه وارد زندگی ات میشود.زندگی نه! وارد دلت میشود! ما معمولا مشغله مان بیش از آن است که در پی اش باشیم ولی یک روزی از همین روزها بدون اجازه سر و کله اش پیدا میشود،آرام و بی صدا،پاورچین فاصله ها را کم میکند و تو همچنان غافلی،یک آن به خودت می آیی که می بینی دلت مامن یکی شده است.یکی که شاید به تو معنا دهد.

اینگونه میشود که زندگی ات دستخوش تغییر میشود،اینجایش دیگر به تو بستگی دارد،دنیایت عوض میشود، نگرشت فرق میکند،آینده ات روشن میشود.گفتم اینجایش دیگر به خودت بستگی دارد.شاید هر لحظه حضورش را در ثانیه ثانیه عمرت احساس کنی،اینجاست که ثانیه ها دو نقش متفاوت می گیرند در حالیکه همواره نقش ثابتی دارند ولی این اقتضای شرایط است که هر لحظه را متمایز از لحظه دیگر میکند.گاهی همین ثانیه ها کش می آیند پیش چشمت آنقدر که می مانی در لحظه ها،انتظار و ... ولی گاهی همین ثانیه ها به حدی تند می روند که تا چشم باز میکنی می بینی رسیدی به آخر و در این سناریو باز هم نقش ثانیه ها عوض میشود.اینبار کند تر از همیشه،آنقدر کند که دلت میخواهد ساعت را در دستانت بگیری و با تمام توانت این ثانیه های تنبل را هلشان دهی ...

اینطور میشود که دنیایت رنگ می بازد،همه چیز دوباره خاکستری میشود پیش چشمانت،تفاوتی نمیکند که بعد از تفکری طولانی و حسرت ها و دلتنگی ها و بعد از گشتن در پی علت به چه نتیجه ای رسیده باشی،مهم این است که دنیایت وارونه میشود.اینگونه میشود که این روزهایت سرشار میشود از اندوه،اشک،سکوت،تنهایی... اما نه بیشتر! همه اینها برایمان قابل درک است و ملموس ولی انگار کن حکمتی درش نهفته است از جانب کسی که میگوید از رگ گردن به تو نزدیک تر است.همه این چیز ها هست ولی نه بیشتر از این، میدانی چیست؟ دیگر نمیشود برش گرداند،آن روزها را می گویم! که اگر هم برگردند دیگر تو، آن تو سابق نیستی،او، آن او سایق نیست،فرض را بر این می گیریم تو همان تو،او همان او،ولی به قول سهراب این چینی ات ترک خورده،این ترک را چه میکنی؟ با کوچکترین حرکتی هزار تکه میشود که دیگر نمیشود جمع اش کرد،کاملا بلا استفاده میماند برای همیشه،لااقل خوبی الان در این است که با گذر زمان میشود بندش زد.پس بگذار این روزها بروند،باید این روزها را بگذرانی،تحمل کنی.ولی یک جایی باید بلند شوی،باید شروع کنی.قبلا هم گفته بودم،برای شروع نیاز نیست به عقب برگردی.از هر کجا می توان شروع کرد.بخواه و بلند شو.هر چند ته دلت هنوز دردی باشد ولی باید آن خاطره ها را بیندازی زیر پاهایت و له اشان کنی.خوب و بدش توفیری ندارد.بد که جای خود دارد،خوبش را هم دور بریز.یادت باشد این خوب ترین ها هستند که لحظات تنهایی تورا به زجر آورترین لحظات تبدیل میکنند.اینطور عمل کن و بعد نگاه کن که چطوردردهایت کم میشوند،زخم هایت التیام پیدا میکنند تا جایی که دیگر کنده میشود از دلت و بر زمین می افتد...

آنوقت بلند شو،خدا را ببین،آدمها را نگاه کن،حتی باران را ببین، اگر نبود در انتظارش بنشین،عشق بورز،بگذار بهت عشق بورزند و دوباره زندگی ات رنگ میگیرد و تو عاشق میشوی...

پی نوشت: گاهی تصور میکنیم اتفاقاتی هستند در زندگی امان که اگر رخ دهند برایمان خوب است ولی ناگهان آنچنان صحنه عوض میشود،بازیگران نقششان تغییر میکند که تا مدت ها مات می مانیم.زمانی که به خود می آییم تازه می فهمیم چه شده است،چه کرده است در حق ما.نمیدانم درکش کرده ای یا نه! ولی انصاف بده،در حکمتش هیچ جای شک نیست.

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳

سوختنی که ساختنی را در پی دارد...

هیچوقت برای وبلاگم چیزی ننوشتم.برای سالروز تاسیسش حتی یک خط هم ننوشتم.ولی امروز میخواهم چند خطی برایش بنویسم.وقتی آنجا را می ساختم هدفم آنچه امروز می نویسم و می فهمم و میخوانم نبود.یادم می آید هدفی بود که باورش کرده بودم.ولی نمیدانم چرا شده بود یک عذاب.شده بود شکل یک کابوس که هر کسی به نوعی آْن را برایم تفسیرش میکرد و مانند پتک سنگینی آن را بر سرم میکوبید و من مبهوت از این همه فشار از درون خرد میشدم و دم نمیزدم.برای هر شروعی پایانی هم هست.این را باورش داریم.الان هم وقت پایانی بود که در پسش یک شروع دیگری را رقم زد.سوختنی که ساختنی را در پی دارد.درست مثل ققنوسی که خود را میسوزاند تا از نو متولد شود و این تمثیلی است از فنا ناپذیری و حیات جاودان.من هم میخواهم بگویم آنجا پایان نیافت،جایش رابه یکی دیگر داده تا ادامه دهنده راهش باشد.خواستم آنجا بنویسم در نزنید،کسی در خانه نیست ولی بهتر آن دیدم که با سکوتم آرامش آنجا را بر هم نزنم.آرامشی که پس از هر کشمکشی چند صباحی حکمفرما میشود،میخواهم این سکوت و آرامش آنجا را ابدی کنم.برای همین اینجا مینویسم برای آنجا.

اما اینجا،میخواهم اینجا ادامه دهنده راهی باشد که در آن کوچه پس کوچه های فراموش شده گمش کرده بودم.برای همین نامش را گذاشته ام پرانتز باز.پرانتزی که مشخص نیست کی بسته شود.شاید زمانی که دیگر توضیحی نباشد که باید درون پرانتز نوشت.اینجا جدای از آنجا نیست.اینجا به منزله یک پرانتزی است که ادامه دهنده قبل هست.

با خودم حرف میزنم.چیز هایی را به خودم گوشزد میکنم.فقط یادت باشد ثابت قدم بمانی،یادت باشد حیف و میل نکنی رنگ ایمانت را،یادت باشد توکل را ضمیمه پرونده ات بکنی.

پی نوشت: دنبال یکی میگردی! یکی مثل خودت! یکی که خیلی از لذت ها،آرامش ها،راحتی ها را ندیده عوضش خیلی چیز های دیگر را دیده که روح خیلی ها ازشان خبر ندارد.

 

  
نویسنده : ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳
تگ ها : آغاز ، روزنگار من